غزل شمارهٔ ۸۷۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلم زخم بلا دارد ز چشم تیر بالایی
که دارد چون کمر بستی و همچون زلف لالایی
بدان کان پای من باشد به دام زلف او، گر تو
ز دستی بشنوی روزی که: زنجیریست بر پایی
به اشک چشم بر گریند مردم در بلا، لیکن
نه هراشکی چو جیحونی، نه هر چشمی چو دریایی
نخواهم یافتن یکشب مجال خلوتی با او
که هرگز کوی دلبندان نشد خالی ز سودایی
هلاک من نخواهد بود جز در عشق و میدانم
کزین معنی خبر کرده مرا یک روز دانایی
ز هر سویم غمی سر کرد و تشویشی و اندوهی
کجایی آخر ای شادی؟ تو هم بر کن سر از جایی
ز من هر لحظه میپرسی که کارت: چیست؟ این معنی
کسی را پرس کو دارد به کار خویش پروایی
مرا از عشوه هر روزی به فردا میدهی وعده
مگر کامروز مردم را نخواهد بود فردایی؟
ز آه اوحدی او را چو آگاهی دهم گوید:
چه گویی پیش من چندین حدیث باد پیمایی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و اندوه خود صحبت میکند که ناشی از عشق و آرزوی وصال معشوق است. او به زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و از زخمهای ناشی از عشق میگوید. شاعر احساس میکند که عشق او را به زنجیری تبدیل کرده و در حالی که دیگران برای او گریه میکنند، او نمیتواند مانند دیگران احساساتش را بیان کند. او در جستجوی لحظهای خلوت با معشوق است اما میداند که همیشه محبت و شوق به او وجود دارد. شاعر از غم و اندوهی سخن میگوید که به او فشار میآورد و میخواهد شادی را به زندگیاش بازگرداند. در نهایت، او درباره آگاهی از درد دل خود با دیگران صحبت میکند و به وعدههای معشوق اشاره دارد که هر روز از او انتظار دارد.