غزل شمارهٔ ۸۸۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
با دشمنان ما شد هم خانه آشنایی
کرد از فراق ما را دیوانه آشنایی
روزی هزار نوبت از شمع عارض خود
ما را بسوخت همچون پروانه آشنایی
از زلف و خال مشکین پیوسته بر رخ و لب
هم دام عشق دارد هم دانه آشنایی
ترس خدا ندارد در سینه شهر سوزی
مویی وفا ندارد در شانه آشنایی
آن روز کاشنا شد با من به دلنوازی
گفتم که: زود گردد بیگانه آشنایی
پیمانهٔپر از می در ده، مگر که با ما
پیمان کند چو بیند پیمانه، آشنایی
ای اوحدی، چه حاجت چندین سخن؟ که حرفی
بس، گر چنانکه باشد در خانه آشنایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و درد فراق میپردازد. او اشاره میکند که از محبت و زیبایی معشوق خود، در عذاب است و مانند پروانهای که به شمع عشق میسوزد، دچار مجازاتی شیرین و تلخ شده است. شاعر از زلف و جذابیت معشوق میگوید که هم محبت دارد و هم دلیلی برای درد و رنج. او به هراس و بیوفایی در روابط عاشقانه اشاره میکند و میگوید که با وجود نزدیکی، ممکن است روزی این آشنایی به بیگانگی تبدیل شود. در نهایت، شاعر میگوید که حرفها و سخنان چونان باطن عشق حقیقی بیمعناست و تنها عشق واقعی در دل و منزلت زندگی پایدار است.