نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵ - اشک یتیم پروین اعتصامی

پروین اعتصامی / مثنویات، تمثیلات و مقطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سال‌هاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

 روزی پادشاهی از جایی عبور کرد و صدای شادی مردم بلند شد. کودکی یتیم در میان جمع پرسید آن چیست که بر تاج پادشاه میدرخشد؟ فردی پاسخ داد که ما نمی‌دانیم، فقط می‌دانیم که بسیار باارزش است. سپس پیرزنی باپشت خمیده گفت که این شیئ درخشان همان اشک‌ها و خون دل‌های آنهاست. او اشاره کرد درحالیکه سالهاست پادشاه مردم را به خیال اینکه از ایشان و اموالشان محافظت می‌کند فریفته است،همچون گرگی است که به جان آنها افتاده. او تاکید کرد که این پادشاه که حقوق رعیت را غصب می‌کند در حقیقت گدا است، همچون دزدی که در لباس پارسایان مال اندوزی میکند. در ادامه، بر اهمیت نگاه کردن به درد یتیمان و حقیقت درخشش گوهر تأکید شد و به این نکته اشاره شد که بیان حقیقت برای کسانی که بدکردار هستند و از شنیدن حقیقت ناراحت می‌شوند، فایده‌ای ندارد.