نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴ - شاهد و شمع پروین اعتصامی

پروین اعتصامی / مثنویات، تمثیلات و مقطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

شاهدی گفت بشمعی کامشب

در و دیوار، مزین کردم

دیشب از شوق، نخفتم یکدم

دوختم جامه و بر تن کردم

دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت

بستم و باز بگردن کردم

کس ندانست چه سحرآمیزی

به پرند، از نخ و سوزن کردم

صفحهٔ کارگه، از سوسن و گل

بخوشی چون صف گلشن کردم

تو بگرد هنر من نرسی

زانکه من بذل سر و تن کردم

شمع خندید که بس تیره شدم

تا ز تاریکیت ایمن کردم

پی پیوند گهرهای تو، بس

گهر اشک بدامن کردم

گریه‌ها کردم و چون ابر بهار

خدمت آن گل و سوسن کردم

خوشم از سوختن خویش از آنک

سوختم، بزم تو روشن کردم

گرچه یک روزن امید نماند

جلوه‌ها بر درو روزن کردم

تا تو آسوده‌روی در ره خویش

خوی با گیتی رهزن کردم

تا فروزنده شود زیب و زرت

جان ز روی و دل از آهن کردم

خرمن عمر من ار سوخته شد

حاصل شوق تو، خرمن کردم

کارهائیکه شمردی بر من

تو نکردی، همه را من کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از اشتیاق و تلاش خود برای زیباسازی محیط و روح خود به عشق صحبت می‌کند. او با شمعی روشنایی می‌بخشد و دقت می‌کند که دیوارها و فضای اطراف را زینت دهد. شب گذشته بی‌تابی کرده و خود را برای محبوب آماده کرده است. او احساس می‌کند که با وجود تلاش‌ها و زینت‌ها، هنوز در مقایسه با هنر و زیبایی عشق، ناتوان است. از یک‌سو، شمع به خاطر تیره بودنش ناراحت است و از سوی دیگر، شاعر اشک‌ها را به عنوان جواهرات پیوند به محبوبش می‌بیند. او با دقت و عشق، مانند ابر بهار، به محبوب خود خدمت می‌کند. به رغم سوختن و گذر عمرش، عمیقاً از این عشق لذت می‌برد و روح خود را فدای زیبایی محبوبش می‌کند. در نهایت، او بیان می‌کند که تمام کارهایی که محبوب از او انتظار داشته، خودش به تنهایی انجام داده است.