شمارهٔ ۱۹۳ امیر پازواری
امروز سر راه بدیمه یک درْدونه
کمنّه کپل پشت دشنّیه شونه
اونچه که منه عقل و منه گمونه:
«سرخه گله که چادر دپیته شونه»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
امروز سر راه دردانهای دیدم / که کمند زلف را بر پشت کپل فروهشته و میرود آنچه که عقل و گمانم حکم میکند؛ / گل سرخ است که چادر به خود پیچیده و میرود به راه خویشتن دردانهای دیدم سحرگاهان کمند زلف بر پشت کپل، میرفت آن جانان چنانکه میدهد عقل و گمان من گواهی او گل سرخ است و در چادر نموده خویش را پنهان(؟!)