شمارهٔ ۱۹۷ امیر پازواری
بالْ ره تُو نده، طاقتِ تُو ندارمه
من طاقتِ ته چشِ سیُیو ندارمه
تو زلف ره گلُو شورْنی، من اُو ندارمه
عاشقی ره زَرْ ونهْ، من کُو ندارمه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
بال (بازو) را متابان، من توان آن تابیدن را ندارم (به حالت غرور راه مرو) / من تاب و توان، چشم سیاه تو را ندارم تو زلف را با گلاب میشویی، امّا من آب هم ندارم / عاشقی را زر میباید، من که آن را ندارم بال را تاب مده، طاقت آن تاب ندارم طاقت چشم سیاهت، من بیتاب ندارم زلفشویی به گلاب،ای مه و من آب ندارم عاشقی زر طلبد، من که زر ناب ندارم