نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸ امیر پازواری

امیر پازواری / سه‌بیتی‌ها

ته بندومه تا مه استخون (هسّکا) بَپیسْتِن

منه جان! تویی، بی‌جان نتومّه زیستن

بسا این‌که حقیرْمِهْ وُ نَتومّه زیستن

با این رَنْگِنٰا چِشْ نَتومّه گریستن

منکه رَنْگِنٰا چِشْ نتومّه گریستن

مه جان چی امید دارمه من شه بزیستن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

بنده‌ی تو هستم تا آن‌گاه که استخوانم بپوسد / جان من تویی، بدون جان نمی‌توانم زیست با این‌که کوچک و ناتوانم و یارای زیستن ندارم / با این چشم رنگین (خون‌ریز) یارای گریستن ندارم من که با چشم رنگین (خون‌بار) نمی‌توانم بگریم /‌ای جان من! چه امیدی به زیستن خود دارم؟