شمارهٔ ۱۵۲ امیر پازواری
تشْ دکَتْ منهْ دلْ صفتِ تَنُوره
سُوزمهْ کُشتهْ آسا که خَط دارْنه، بُوره
کَیْ بُو بَوینمْ دوستْ که پریهْ، حوره
داغ، لخت وُ زمینْ سخت و سمٰا پرْ دوره
پیغوم بَورْ به مه دوستْکه ماه و هوره:
«تنه ندییِنْ، سوتهْ دلْ بیشعوره»
«دَکنمْ زَری لَشتْ، ته عَنبرِ موره»
«اندی بَکشمْ، تَرْکْ بکَنی دْ روره»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
آتش به دلم افتاد و مانند تنور شعله میکشد / کشتهآسا میسوزم، از اینکه خط بور و خرمایی دارد کی میشود دوستم را که چون حور و پری است دیدار کنم / خون داغم لخته شد، زمین نیز دارای دشواری، آسمان هم بسیار دور است به دوست مه پیکر و حوروش من پیام ببر: / «[بگو] بهعلت ندیدن تو، دل سوختهی من بیدرک و شعور شده است» «زنجیر (کمند) زرّین بهموی عنبرین تو میافکنم / و آنقدر آن را میکشم تا دورویی و دروغ را ترک کنی»