شمارهٔ ۱۵۰ امیر پازواری
پرْچینْ بدیمه قُبّه گِل ریحونره
هَشتْ خالهْ نرگسْره داشْتمهْ اَرمُونْ ره
نکن بیرحمی و نئو«نا» امیرره
دْ خشْ تمنّا دارمه، هاده که دیره
فلک ره بَوینْ گردش چه جور و جیرهْ
اینْ کُهنهْ زَمُونهْ، شالْ بهجایِ شیره
بد مزوئه مهْ طَبعْ وُ ندومّه چیره
انجیل به هنگومْ رسنه اسا که دیره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
قُبّهی گل ریحان را پُر چین و شکن دیدم / آرزوی دیدار هشت شاخه (باغ) نرگس (چشمان) را داشتم بیرحمی مکن و به امیر «نه» مگو / … بده که دیر شده است گردش فلک را ببین که چقدر فراز و نشیب دارد / در این زمانهی کهن، شغال به جای شیر است نمیدانم چرا مزاجم بدمزه و نامطبوع است / انجیر بههنگام خود میرسد (میپزد) اکنون که دیر شده است