شمارهٔ ۱۶۸ امیر پازواری
سٰاتْ بکردهْ مه دوست مونندِ قیر چیه؟
گردِ گلهْ باغْ، مشکْ و عَنبرْ چه چیه؟
هر کی وَلْگه ریزونْ، گل به دارْ بدییه،
وی دُوّنهْ که مه حالْ به کجهْ رَسیْهْ
پری وَچهْ، ته چیرهْ گِل مَچّیهْ
ته بالِ مرجونْ، داغْ ره مه دلْ دَچیهْ
تو شمع و مه تَن ته پَروانهْ دَجیهْ
پاکْ بَسُوتهْ ته داغ و نئوتی چیه؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
دوست من خود را مانند قیر (سیاه) آراسته برای چیست؟ / در گرداگرد باغ، مشک و عنبر برای چیست؟ هر کس که در موسم برگریزان، گل بر درخت دید، / میداند که حال من به کجا رسیده است ای پریزاده، چهرهی تو همتای گل است / مرجان (گوهر) دست تو، داغ بر روی دلم چیده است تو شمعی و وجود من پروانهی جنونآسای تست / تنم به کلّی از داغ تو سوخت ولی نپرسیدی حالم چگونه است