نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۳ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

صُبح اُونْ خشه، چشْ ره نظرْبو به رُوتهْ

شامْ اُونْ خشه، پا گذرْ دارهْ به کوته

روزْ اُونْ خشه، که دیم‌ها کنم به سُوته

شُو خُونیه، جُزْ فکْر وُ خیالِ مُونه

لَیْلی وَشْ هَمُونی، دَرْ نَشومّه کوته

مره که بپا نیهْ زنجیرِ موته

گَرْدُونمْ نیهْ قَولُ و زبُونْ دْروته

اینهْ وَرْ چشْ کَشمْ خاکِ کُوتهْ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

آن بامداد خوش است که چشم نظر به روی تو کند (باشد) / آن شام‌گاه خوش است که پا گذر به کوی تو کند آن روز برایم خوش است که رو به سوی تو کنم / شب خواب ندارم، جز این که در فکر و خیال موی تو هستم تو همان لیلی‌وشی هستی که از کوی تو بدر نمی‌روم / [با این‌که] مرا زنجیر موی توام بر پای نیست اگر بدانم که گفتار و زبان تو، دروغ نیست / برای این، خاک کوی تو را سرمه‌ی چشمم می‌کنم م م روجا صبح آن نکوست، چون نظر افتد به روی تو شام آن نکوست، گر گذر افتد به کوی تو روز آن نکوست، چهره نمایم به‌سوی تو شب خواب نیست، غیر تفکّر به‌موی تو لیلی‌وشی و در نروم من ز کوی تو پایم که نیست بسته به زنجیر موی تو نبود دروغ ار سخن و گفت‌وگوی تو، بر چشم سرمه می‌کشم از خاک کوی تو