شمارهٔ ۲۰۳ امیر پازواری
یکی مَستهْ چشْ دیمه امروزْ چونْ آسی
دندونْ صدفْ، دیمْ سرخه گلْ، قَدْ چه آسی
گتمهْ چه نومْ دارْنی، نَکنْ دْمیسی
گتهْ چلهْوار نومْ دارمهْ، کیجای آقاسی
اَشون (دیشو) همه شو، دیدهْ منهْ نجواسی
دَکتمهْ غمخونه و بَویمهْ عاصی
امیر گنه: خیرونمهْ به خودشناسی
نَدومّهْ تو چه شه دُوستونْ ره نشنٰاسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
امروز خمارین چشمی چون گل آسی (مورد) دیدم / دندانش صدفی، رخسارش گل سرخ و قدش آسی (گل آس) بود گفتم: چه نام داری، آن را پنهان مکن از من / گفت: نام دیوانهواری دارم و دختر «آقاسی» هستم دیشب در تمامی شب، دیدهام از اشکریزی خشک نشده، /گرفتار غمخانهی عشق، سرکش و عاصی شدهام. امیر میگوید: از خودشناسی تو در شگفت هستم / نمیدانم چگونه است که تو دوستان خود را نشناختی؟!