نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

اَوی دُوسْ به گیتی بَسْ نِخارِهْ مِهْ‌کٰارْ

کَتْمِهْ شووُ روز، دیمْ دکِتْ سُونِ ویمٰارْ

سُوزِّمِهْ، و تَشْ (آتِشْ) بُونه هَر روزی سی‌وٰارْ

مصاحبْ مِنِهْ دَرْدِهْ، اَنْدوُهِهْ تیمٰارْ

امیر گِنِهْ: هر کسْ که مِجی اَوی یٰارْ

پَنْدارْ کِهْ دَنی، وی نَکِرْدبی هِچّی کٰارْ

نَخچیرْ که هُمونْ لٰارْ بَچِری (بَچرِهْ) یکی‌وٰارْ

یَقینْ کِهْ نَخْچیر کِشْتِهْ بَوی بِهْ نٰاچٰارْ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

آوخ که بی‌دوست جهان برایم ناخوش و ناگوار است / شب و روز مانند بیمار به رو (دمر) افتاده‌ام به آتش عشق می‌سوزم که هر روز سی برابر می‌شود / هم‌نشین من درد است و اندوه تیمارگر من امیر می‌گوید: هر کس که بی‌یار گذران نماید، / پندار که او در گیتی، هیچ کاری انجام نداده است نخجیری که یک‌بار در دشت لار چراکند (بچرد) / یاور دارم که آن شکار به ناچار کشته می‌شود