نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

بَدیمه یکی تازه جِووُنْ بِروُبِسْ

کَمونْ برفِهْ، جادوُ دِچِشْ، آهویِ مَسْ

تو پنجاهْ هزاری،‌ای جِووُنِ رُوبِسْ

کَیْ بُونه تِنی میرِهْ وَرزی به می‌دِسْ؟

دی شیمِهْ، پَری شیمه، اَمروبِروپَسْ

مِشک وُ عنبر بُو (بی)، دیمْ‌رِهْ می‌هَدیوَسْ

هر چَنْ پِرکَسْ دارنی منه، حال رِهْ وارَسْ

شَّ اللّهْ که تِنی عشقْ گرفتار نَوُو کَسْ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

تازه جوانی را دیدم که گذر می‌کرد (می‌خرامید) / ابرویش کمانی و دو چشم جادوگرش مانند آهوی مست بود بدو گفتم:‌ای جوان رو بسته! تو برابر پنجاه هزار زیبارویی / کی می‌شود که مهرورزی تو به من معطوف شود؟ دیروز و پریروز می‌رفتم، پس امروز تو بیا / بوی مشک و عنبر وجودت را به رخساره من برافشان (به پیوند) هرچند کسان بسیاری داری، حال مرا هم بپرس (وارسی کن) / انشاءاللّه که کسی گرفتار عشق تو نشود