شمارهٔ ۹ امیر پازواری
ای شه بخت سرهشندییه دیبا را
تن مرْ آزارنه، (مه) ویله بوره تا بالا
گِلِ وَلگ ره (به) تنه تن هادِئِمْ جا
بسرهنه تنره، مه خور و مونگ والا
ته خش خسنی ناز و سرینِ شهلا
خو، نییه مرهای خورِه چیره، ته وا
منْ تنه نوم ره ورمه هر روزه سی جا
تو سنگه دلْ مه نوم ره زبون گنی؟ نا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
باز بر سر بخت خویش روی انداز دیبا افشانده است / اما پیکرم مرا میآزارد و فریادم به آسمان (بالا) میرسد برگ گل را بر پیکر تو جای میدهم / آنگاه که برهنه باشی،ای خورشید و ماه والای من تو در بستر (یا نازبالش) خود به ناز و خوشی میخوابی / ولی مرا براای دوری تو خواب و آرام نیست،ای خورشیدروی من! من هر روزه نام تو را سی جا (سی بار) یاد میکنم / آیا تو سنگدل نام مرا به زبان میآوری؟ نه!