شمارهٔ ۱۳ امیر پازواری
خله تومهْ ته چیرهره بشناسیین
اشتها مرهْ ته چشم و چیره دیینْ
اسا که تنه چیرهره هارشیین
افزون بییِهْ ته چیرهره ستائیین
مردمره بهشت، ته چش و چیره دییِنْ
پاتن شکرته لوره به شیره چیین
سییو شوئه ته گوشِ بِنْ آرْمِیینْ
شادباش امیر، تو نوبِر بارْبچیین
ای تو منه کارره به زار بَرسِیینْ
مه دِچشِ اوره به زمین شنیین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
دیرگاهی است که چهرهی تو را شناختم / دیدار چشم و چهرهی تو آرزویم بود (است) اکنون که به چهرهی تو نگریستم / ستایش چهرهی تو افزون شده است مردم را فروگذار کردم بدین چشم و چهرهی تو / و به شکر افشاندن و… در شب سیاه به زیر گوش تو آرمیدن / امیرا! شاد باش از میوهی تازه چیدن باز تو کار مرا زار کردی / و اشک چشمم را بر زمین ریختی