نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ امیر پازواری

امیر پازواری / پنج‌بیتی‌ها

اَمیر گِنِهْ تِهْ وَرْشُومِّهْ مِنْ اینْشَهْرْ دَرْ

کَهُو دِلْ کَهُو جُومِهْ‌رِهْ بَیْرِهْ آذَرْ

مِجیکِ جٰادُو آسٰا، سَنُونِهْ مَگِرْ

کِهْ مِهْ کِشْتِنِ وَرْ، هٰا کِرْدی بِرٰابِرْ؟

فِرْدٰا عَرِصٰاتْ شُومِّهْ بِهْ دٰاوَرِ دَرْ

چٰاکْ زَمِّهْ شِهْ جُومِهْ‌رِهْ زِپٰایْ تٰا سَرْ

مِرِهْ پِرْسِنْ اینْ شَهْرْ کیِهْ تِهْ دِلٰازَرْ

گوُهِرْ گِمِّهْ، گُوهِرْ گِمِّهْ، گِمِّهْ گُوهِرْ

ته طرّه کان نمکه، فتنه‌ی شهر

جلای ماه دارنه و سوزش آذرْ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

امیر می‌گوید: به خاطر (از کنار) تو از این شهر بیرون می‌روم / دل کبود و پیراهن کبود را آتش می‌زنم (آتش بگیرد) مژگان جادوگر تو مگر سنان (سرنیزه) است / که برای کشتنم در برابرم گرفته‌ای؟ فردای رستاخیز در صحرای محشر به درگاه داور می‌روم / و جامه‌ام را از پای تا سر چاک می‌زنم اگر از من بپرسند، در این شهر دل آزار تو کیست؟ / می‌گویم گهر است، می‌گویم گهر است، می‌گویم گوهر طرّه‌ی زلف تو کان نمک و فتنه‌انگیز شهر است / درخشندگی ماه و سوزش آتش را دارد