نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱ امیر پازواری

امیر پازواری / شش‌بیتی‌ها

سه حجّت و مه حاجت و مه دِل بَنْ

نور دْ چشْ و تاجِ سر، مه خداون!

جامِ عَسلْ، یزدی نُقل و پارچه‌یِ قَنْ

نَدُوّمه ترهْ چه سونْ بیورمْ شه فن

آهو به ختا مَسّ مجنْ خاونْ خاونْ

سِمْ بِنْ جٰا سُنْبُلْ‌ره ساونْ ساونْ

چاچی به دستْ هائیتْ خدنگْ‌ره نپاجنْ

نخجیرْ ممّهْ ته، تیرْ بَخردْ نالنْ نالنْ

چشْ دیمهْ هُوشْ شیمه، برفه‌ره نیاونْ

بی‌حسّ بَیْمهْ، تَنْ دیمه، د وارنْگْ هامن

ای آهو گردنْ، کمندْ به پا بیٰاونْ

ته لُو که نوات وُ شَکرْ جاونْ جاونْ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

ای دلیل و نیاز من،‌ای بنددل (دلبند) من! /‌ای نور چشم و تاج سر و‌ای خداوند من! ای جام عسل، و‌ای نقل یزدی و یکپارچه قند من / نمی‌دانم به چه نیرنگ و هنری تو را به‌سوی خود بکشم (بیاورم) آهو در دشت ختا آرام و نشخوارکنان و مستانه گام می‌زد / و به‌زیر سم خود، سنبل را می‌سایید، می‌سایید کمان چاچی را به‌دست گرفته‌ای، تیر خدنگ را رها مکن / شکار تو منم، تیرخورده، نالان و نالانم چشم تو را می‌دیدم و از هوش می‌رفتم، ابرو ترش مکن (به‌هم مزن) / بی‌حس می‌شدم که در بدن تو، دو بادرنگ را می‌دیدم ای آهوگردن‌! کمند زلف را به پای من بیفکن (بیاویز) / لب تو نبات و پُربار از شکر است