نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴ امیر پازواری

امیر پازواری / شش‌بیتی‌ها

نَترسُ و نَلَرْز مهْر نورز، مه چشمِ سو!

چُون چٰارپا به چٰار تَنْگ بَکشْ وُ بَروُشْ تو

د پیچمْ گِل وَلکْ، در نَشوئه ته بو

اُونْطورْ دارم که مشکْ به دَمْ داره آهو

تُو خجیره دُوستی وُ خجیرهْ ته خو

ته هَرْ د چشمِ گُوشهْ نَرگسْ پیوُنْ بو

منه د چشْ اُو بَورْدْ بُوئه ونهْ روُ

نَدُوّمهْ که به مَنْ نظرکَیْ کنّی تو

نَوسّهْ منْجهْ، مهر کاشتنْ اوّلِ رو

به این د کاشتنْ دَستْ نهلْ مه چشمِ سو!

این شهر پرکسُونْ درنهْ به مهْ آشو

بهشتْ هَمهْ رهْ دَستْ بَزهْ دامِن تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مترس، ملرز و مهر مورز‌ای نور چشم من! / مانند چهارپا مرا به چهار تنگ (تسمه) بکش و ببر بفروش تو را در برگ‌گل می‌پیچم که بوی از آن بیرون نرود / آن‌گونه نگه‌داری می‌کنم که آهو مشک را به دم خود نگاه می‌دارد تو دوست زیبای منی و خوی تو زیباست / هر دو گوشه‌ی چشم تو نرگسین است گویا اشک چشمانم به روی (به‌سوی) او ریخته (روان شده) باشد / نمی‌دانم که کِیْ به من التفات خواهی کرد؟ نمی‌بایست روز نخست مهر بر وجودم می‌کاشتی / کنون با این کاشتن،‌ای نور دیده مرا از دست مده کسان بسیار در این شهر از دست من در آشوبند / من همه را از دست هشته و دست به دامن تو زده‌ام