نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵ امیر پازواری

امیر پازواری / شش‌بیتی‌ها

امیر گنه: عالمْ ره بروتمهْ جویی

سنگ ره سَرینْ کردمهْ درازه شویی

آدمْ مثلِ گَندمْ، فلک آسیویی

یکوارْ وینّی که سَنگْ به سرِ سَنگْ سُویی

ناکَسْ دارمه که ته پیش پیه وشویی

ناکسْ دارمه که مه رازه ره ته دَرْ گویی

ته زَخْمی شکارْ بیمه که تیرْ بَزویی

به سَرِ شکارْ نمُویی، گتی گویی

دوستِ خنهْ ره دورْ کردمهْ خارْ نَرویی

غمزه کردهْ که، خارْ به منه لینگْ شویی

شه قَدمْ ره مه دیده دینگنْ برویی

خارْ رهْ دورْ کمّهْ تٰا دَرْدْ ته پا (لینگْ) نشویی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

امیر می‌گوید: جهان را به یک جو فروختم / شب‌های دراز، سنگ را بالش خود می‌کردم آدمی مانند گندم و فلک چون آسیاب است / یک‌باره می‌بینی که سنگ بر سنگ می‌ساید نه کسی را دارم که به نزد تو آمد و رفت کند / و نه کسی را دارم که رازم را به تو بگوید (نجوا کند) شکار زخم‌خورده‌ی تو بودم که به تیرم زده بودی / به سروقت شکار نیامدی، می‌گفتی که گاو است (لمیده) دور سرای یار را دیوار می‌کردم که خار نروید / زیرا ناز می‌کرد که «خار به پای من می‌خلد» (به پایم می‌رود) گام در دیده‌ی من بنه و بیا / خار را دور می‌کنم که درد به پای تو اصابت نکند