نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵ امیر پازواری

امیر پازواری / هشت‌بیتی‌ها

اونوخت که خدا بساته،‌ای بساط ته

گِل هَشْت بهشتْ ره اُورده اُوی حیٰات ته

فرشته به عَرْش کنّهْ همینْ دعاته:

یاربْ! نَرْسهْ مَسْته چشْ‌ره خطاته

ته ذَرّه خوبی اگرْبه عالمْ پاته

نَویّمهْ به عالمْ بُو یکی همتا ته

زُلَیْخا و یوسفْ بنده و آقاته

منْ کیمهْ که شه جانْ ره کنمْ فدا ته

چی خارْببه روزْ که گشت کردمهْ هَمپاته

نثارْ کردمهْ زلفْ ره پچاپچاته

بُورْدمهْ دَ چینمْ نَرد وُ شَطرنجْ براته

هلاگنی هچینْ که تنه شاهْ ماته

همیشه گتی بُومّه دَردِ دوٰاته

جانْ دارْمهْ یکی، شَمّهْ ورهْ به پاته

امیرْ بَوّهْ پابَندِ دَرْدُ و دواته

ای کجْ‌نظرْ، مه ذیله بَسُوته واته

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در آن هنگام که خدا بساط هستی تو را می‌گسترد / از هشت بهشت گل آورد برای آب زندگانی تو فرشته در آسمان برین برای تو این دعا را می‌کند: / خدایا به چشمان خمارین تو خطا و سهوی نرسد اگر ذرّه‌ای از خوبی و زیبایی تو را به جهان بپاشند / در جهان کسی را همتای تو نمی‌بینم زلیخا و یوسف نوکرند و تو آقایی / من چه کسی هستم که جانم را فدای تو نکنم؟ چه روز خوشی بود که همپای تو می‌گشتم / و گل پامچال را به زلف تو می‌افشاندم (نثار می‌کردم) رفتم که مهره‌های نرد و شترنگ برای تو بچینم / اکنون می‌گویی برچین (جمع کن) که شاه تو مات است همواره می‌گفتی داروی درد تو می‌شوم / و جانی که دارم آن‌رابه‌زیر پای تو می‌افکنم امیر پای‌بند درد و دوای تو بود (شود) /‌ای کژبین، سینه‌ی (دل) من برای [بی‌مهری] تو سوخته است