نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲ امیر پازواری

امیر پازواری / هشت‌بیتی‌ها

اُونوختْ که هیچ‌کس مهر رهْ به دلْ نکاشتْ بی،

تنه دْ گل و یاسَمنْ بو نداشتْ بی،

اُونوختْ که تره مارْ دُوشْ هَئیتهْ داشتْ بی،

اُونوختْ غَم و اندوهْ، مه شوم و مه چاشتْ بی،

اُونوختْ اگر مجنونْ لیلی عشقْ داشتْ بی،

اسٰا امیرْ مهرِ گُوهرْ دلْ دکاشتْ بی،

فرهادْ گلنگْ ره دوشْ هنیا وداشتْ بی،

آخرْ داغِ شیرینْ، جانْ ره شهْ گذاشتْ بی،

هوای ابر نیسونْ صدفْ گماشتْ بی،

اونْ صدفْ که گُوهر داشتهْ، گوهرْ داشتْ بی،

مه دوستْ ده و چارِ قَمرْ چیره داشتْ بی

یادْ دارْنی تنه مارْمنه جا آراشتْ بی؟

یادْ دارْنی تنه سِرْ، مه جه کینه داشتْ بی؟

یادْ دارْنی تنه کاکو هچّی نداشتْ بی؟

امیر تره دوش گیتهْ، چطری داشتْ بی؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

آن‌گاه که مهر کسی را به دل نکاشته بودی، / و دوگل و یاسمن تو معطّر نشده بود. آن‌گاه که مادر تو را به دوش می‌گرفت (می‌بست) و نگه‌داری می‌کرد، / در همان هنگام غم و اندوه تو شام و نهار من بود، اگر آن‌گاه که مجنون عاشق لیلی شده بود، / اکنون امیر، مهر گوهر را به دل کاشته است، [آن‌گاه‌که] فرهاد کلنگ را بر دوش گذاشت و نگه داشته بود / سرانجام از داغ شیرین، جان خود را بر سر آن گذاشت، هوای ابر نیسان که صدف گمارده بود، / آن صدفی که دارای گوهر بود، در گوهر، وجود داشت، دوست من چهره‌ای چون ماه چهارده شبه داشت / اما درخت ستم را بر سر من کاشت یاد داری که مادرت چگونه به من ناسزا می‌گفت؟ / به یاد داری که برای تو با من کینه‌ورزی می‌کرد؟ به یاد داری که دایی تو چیزی نداشت؟ / امیر تو را به دوش خود چگونه نگاه می‌داشت؟