نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲ امیر پازواری

امیر پازواری / ده و بیشتر از ده‌بیتی‌ها

دلْ دارْمه یکی، نیل و زینگالْ آسایی

دَپیتهْ به ته عشقْ و نَشّومهْ جایی

اُونْطُورْ مفْتلامهْ به شَهرْ ته جفایی

آیی تو مرهْ، مه زندگی نخٰایی

چَنّه آه کَشمْ ته وَرْ که بی‌بفایی

چنّه خینْ بَشّنمْ چشْ اُونْطری سزایی

دوستْ اندی نازْ دارْنه، امیرِ وَرْ آیی

«به این‌که مرهْ، مهْ اِسَّیین شَرْم آیی

کمینْ بی‌دینه، مه بدته گوشْ رَسٰایی؟

کمینْ بدرهْ بَدی، که به مه چش نَنْمایی

کنهْ کارِ سَرْ، کارْ بِهشتی نیایی،

ته گَرْمهْ دلْ با منْ اُونچنُونْ بچایی

نَدُومّه که چه دوستْ با من نارضایی؟

مه دلْ بَورْدی، دیگری جاهدایی

ته مهْرِ دلْ با منْ اونچنون نمایی

شه کَرْدهْ منه دیمْ شرم‌سارْ اسّایی

ته فرقتْ مره سَهْل و آسون نمایی

ته عشَقَ مره زار بکوشهْ، کنْ دوایی

چه دُونسّمهْ مه کارْ اینسون رسایی

فراقْهر چی با منْ کنّه مه سزایی

ته چالهْ جنافه بهشتِ نَمْ زایی

ته دستِ هدا، مرده خوره دَمْ آیی

مه جان به تنه دَسّ و تو مه خدایی

که بی تو مره، مه زندگی نَوایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

دلی دارم که از درد کبود و سیاه چون زغال است / که عشق تو بر آن چنان پیچیده که به جایی نمی‌روم بدان‌گونه در شهر به جفای تو مبتلا هستم / که باز هم تو مرا، برای زندگیم نمی‌خواهی چقدر برای بی‌وفایی تو آه بکشم؟ / چقدر از دیده خون بریزم آن‌گونه که سزاوار است؟ دوست برای آمدن به کنار امیر آن همه ناز دارد / به این‌که «مرا برای توقف (ماندن) در آن‌جا شرم می‌آید» کدام بی‌دین است که بد مرا به گوش تو رسانده؟ / کدام بدی را از من دیدی که دیدار نمی‌نمایی! با چه کسی سر و کار پیدا کردی که نیامدی / و دل‌گرمی تو با من آن‌چنان به سردی گرایید؟ نمی‌دانم،‌ای دوست چرا از من ناخشنودی / که دل مرا بردی ولی دل به دیگری دادی؟ مهرورزی دل تو با من چنان می‌کند / که «از کرده‌ی خود در برابر من شرمنده ایستاده‌ای؟» دوری تو برایم سهل و آسان می‌نماید / اما عشق تو مرا زار می‌کشد، درمانی بکن چه می‌دانستم که کار عشق من به این جا می‌رسد / (بنابراین) فراق تو هر چه با من بکند سزای من است فرورفتگی چانه‌ی تو تراوش نهر بهشت می‌کند / بخشش (داده‌ی) دست تو را اگر مرده بخورد، زنده می‌شود جان من به دست توست و تو خدای منی / که بی‌تو زندگی برایم بایسته نیست (نمی‌باید)