نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غرق تمنای توام رهی معیری

رهی معیری / غزلها - جلد اول / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

در پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنم

گر شِکوه‌ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گُل در سینه جوشم همچو مُل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه‌ای تا برگزینم پیشه‌ای

آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه‌ی آرام را

تا خویشتن را لحظه‌ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای توام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی‌حاصل کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ناامیدی و بی‌فایدگی فریاد زدن در برابر دردان سخن می‌گوید. او می‌خواهد دلخوری‌ها و شکایت‌هایش را با یار صمیمی در میان بگذارد. او مانند شمع برای دیگران نمی‌سوزد و نمی‌خواهد در محفل دیگران ریخته شود. شاعر به این فکر می‌افتد که باید کاری کند تا از خود غافل شود و این کار را با نوشیدن می‌انجامد. او به عشق و جمال معشوقش جذب شده و تمایل دارد در کوی او ساکن شود. همچنین او خود را فراتر از جنس خاک و گل می‌داند و به نور و روشنی تشبیه می‌کند. در نهایت، شاعر می‌داند که معشوقش از غم او بی‌خبر است و می‌پرسد که چرا باید همچنان فریاد بزند.