ماجرای اشک رهی معیری
رهی معیری / غزلها - جلد اول / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تابد فروغ مهر و مه از قطرههای اشک
باران صبحگاه ندارد صفای اشک
گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست
روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟
ماییم و سینهای که بود آشیان آه
ماییم و دیدهای که بود آشنای اشک
گوش مرا ز نغمهٔ شادی نصیب نیست
چون جویبار ساختهام با نوای اشک
از بس که تن ز آتش حسرت گداخته است
از دیده خون گرم فشانم به جای اشک
چون طفل هرزهپوی به هرسوی میدویم
اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک
دیشب چراغ دیدهی من تا سپیده سوخت
آتش فتاد بیتو به ماتمسرای اشک
خوابآور است زمزمه جویبارها
در خواب رفته بخت من از هایهای اشک
بس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریم
از بس که دردناک بود ماجرای اشک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ غم و اندوه عمیق انسانی است که در زندگی خود تجربه کرده است. شاعر به زیبایی و خلوص اشک اشاره میکند و از فقدان شادی و روشنی در زندگی خود مینالد. اشک به عنوان نماد شکست و احساسات تلخ معرفی شده است و شاعر نسبت به حسرتها و دردهای ناشی از عشق و جدایی احساساتی عمیق دارد. در نهایت، او به میانهراهی رسیده که تحمل درد و رنج را ندارد و میخواهد از این وضعیت رهایی یابد.