پردهٔ نیلی رهی معیری
رهی معیری / غزلها - جلد سوم / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم
چون آهوی رمیده ز وحشتسرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم
ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخدیده را به مسیحا گذاشتیم
بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم
ما را بس است جلوهگه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم
کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات
تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم
شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست
فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم
در جستجوی یار دلآزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم
ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم
صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد
هرجا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم
ما شکوه از کشاکش دوران نمیکنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم
از ما به روزگار حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم
بودیم شمع محفل روشندلان رهی
رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به سفر و گشت و گذار در طبیعت اشاره میکند و به رهایی از قید و بندهای دنیوی میپردازد. او و همراهانش به دامن صحرا پناه میبرند و از زیباییهای طبیعی لذت میبرند، بدون اینکه به نیازهای مادی و دنیایی اهمیت بدهند. شاعر بیان میکند که مشکلات و حوادث زندگی نتوانستهاند از مسیر آنها جلوگیری کنند و به نوعی به جستجوی حقیقت و زیبایی در زندگی اشاره میکند. او بر این باور است که زندگی را باید با محبت و مدارا گذراند و نهایتاً یاد و آثارشان را در دلهای دیگران به جا گذاشتهاند. در نهایت، شاعر با اشاره به وجود خود به عنوان شمعی در محفل دیگران، از تأثیرگذاری و یادگاری که از خود بر جا گذاشتهاند، سخن میگوید.