گل یخ رهی معیری
رهی معیری / منظومهها / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
به دیماه کز گشت گردان سپهر
سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دمسردی ابر سنجابپوش
ردای قصب کوه گیرد به دوش
جهان پوشد از برف سیمین حریر
کشد پرده سیمگون آبگیر
شود دامن باغ از گل تهی
چمن ماند از زلف سنبل تهی
در آن فتنهانگیز طوفان مرگ
که نه غنچه ماند به گلبن نه برگ
گلی روشنیبخش بستان شود
چراغ دل بوستانیان شود
صبا را کند مست گیسوی خویش
جهان را برانگیزد از بوی خویش
گل یخ بخوانندش و ای شگفت
کزو باغ افسرده گرمی گرفت
ز گلها از آن سر برافراخته است
که با باغ بیبرگ و بر ساخته است
تو نیز ای گل آتشینچهر من
که انگیختی آتش مهر من
ز پیری چو افسرد جان در تنم
تهی از گل و لاله شد گلشنم
سیهکاری اختر سیهفام
سیه موی من کرد چون سیم خام
سهی سروم از بار غم گشت پست
مرا برف پیری به سرنشست
به دلجویم در کنار آمدی
ز مستان غم را بهار آمدی
گل یخ گر آورد بستان به دست
مرا آتشینلالهای چون تو هست
ز گلچهرگان سر بر افراختی
که با جان افسردهای ساختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی پایان فصلها و زمستان است. در دیماه، برف مانند حریری نقرهای زمین را میپوشاند و زیبایی باغ را میپوشاند و فضای خنک و سردی بر جای میگذارد. در این طبیعت سرد و خاموش، گلی به وجود میآید که نور و زندگی را به بستان بازمیگرداند و دلستانیان را شاد میکند. شاعر از عشق و زیبایی که در دلش وجود دارد صحبت میکند و به این نتیجه میرسد که حتی در دل یخبندان زندگی، عشق میتواند گرما و شور را ایجاد کند. با اشاره به پیری و تاثیرات آن على حالت روحی، شاعر با گلهای تازه و عشق آتشین خود به زندگی ادامه میدهد.