شمارهٔ ۲۰ - کاروان دشتی رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم، که غمی دارم
دل و جان بردی از ما
نشدی یارم، نشدی یارم
با ما بودی، بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود، دور از یارم، خون می بارم
فتادم از پا، به ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی
رهایی از غم، نمیتوانم، تو چاره ای کن، که میتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم ریزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود، دور از یارم، خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر، که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما سوی کجا رفتی، تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی غمگسار من، فغان زار من بشنو و بازآ، بازآ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو و بازآ، بازآ سوی رهی
چون روشنی، از دیده ما رفتی
با خاطره باد صبا رفتی
تنها ماندم
تنها رفتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و اندوه عمیق خود بر اثر جدایی از محبوبش میپردازد. او شبها ناله میکند و از درد جدایی سخن میگوید. احساس تنهایی و یأس در اثر از دست دادن عشق بر او حاکم است و او به یاد محبوبش میافتد که چگونه او را ترک کرده است. شاعر همچنین از ناتوانی و بیکسی خود مینالد و به دنبال چارهای برای رهایی از غم است. در نهایت، او از محبوبش میخواهد که بازگردد و دلش را شاد کند، چرا که او تنها و بییار مانده است.