شمارهٔ ۴۲ - من بیدل (سه گاه) رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها
من بی دل ساقی به نگاهی مستم، تو به جامی دیگر چه بری از دستم
دو چشم فتنه انگیزت تا دیدم ای گل، قسم به نرگس مستت که از این می مستم
اثری با گردش چشمت، نبود در ساغر می ساغر می
دگران مست از می گلگلون، دل من از گردش وی، گردش وی
می و گل گر دل انگیزد، تو در آن لب گل و می داری
به لطافت چو بهشتی، به طراوت چو بهاری، به تار گیسو بنفشه زاری
ای گلستان سر کویت، گل بستان چون رویت کی باشد کی
تویی آن گل در گیتی، که نداری آفت دی، آفت دی
گل من بیا به ساحت باغ و چمن
که گل به سبزه پنهان گردد، ز شرم تو پریشان گردد
چو روی نازنینت، بیند، ز ناز خود پشیمان گردد
شبی ای مه، دمی ای گل، گذری کن بر سر ما
که جدا زان لب میگون، شده پرخون ساغر ما
چو دل از حسرت خون شد، نکند می چاره وی، چاره وی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جذابیت معشوق است. شاعر از ساقی و میخانه صحبت میکند و به چشمهای زیبای معشوق اشاره میکند که او را مست کرده است. او تأکید دارد که زیبایی و لطافت معشوق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و به حالت مستی و حسرت دچار شده است. شاعر به معشوق دعوت میکند تا در باغ و چمن بیاید و زیباییاش را نشان دهد، زیرا زیبایی او باعث شرم و پشیمانی گلهای دیگر میشود. شعر در نهایت به حسرت و longing (اشتیاق) میپردازد و بیان میکند که دل شاعر به خاطر دوری از معشوق خون شده است.