نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳ - گل بی وفا (بیات ترک) رهی معیری

رهی معیری / ترانه‌ها و نغمه‌ها

دیدم مرغی در طرف چمن، نالد همچو من

هر دم کند به شورانگیزی، فغان حسرت خیزی

چو عاشقان در گلشن، باشد نغمه زن

گفتم ز چه روی آشفته سری

وز خاطر من آشفته تری

گفتا بستم روزی با گل، عهد یاری و آشنایی

غافل از آن کز گل ناید، جز بدعهدی و بی وفایی

گل هر دم به دیگری پیوندد، کجا به کس دل بندد

به اشک عاشق خندد، همچون یار من

وفا نباشد گل را به کسی

که گل نماید هر دم هوسی

قرین شود با هر خار و خسی

گل من بود اول پابند وفا، چون شد یارم

دل من کرد آخر پرخون ز جفا، گل شد خارم

فریب گلها نخوری، ای دل

که غیر حسرت نبری حاصل

سیه شود روزگارت چو من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به درد و اندوه خود و یک مرغ ناله‌زن در چمن اشاره می‌کند. مرغ از حسرت و وفای‌اش سخن می‌گوید و به آشفته‌حالی خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که روزی با گلی عهد یاری بسته، اما متوجه شده که گل وفادار نیست و همیشه با دیگران در ارتباط است. گل به اشک عاشق می‌خندد و شادی‌اش را با کسی تقسیم نمی‌کند. شاعر هشدار می‌دهد که فریب زیبایی گل‌ها را نخورید، زیرا نتیجه‌اش فقط حسرت و روزگار سیاه خواهد بود. گل، که ابتدا نماد وفا بود، حالا به دردی بدل شده و او را دچار جفا کرده‌است.