شمارهٔ ۴۴ - پیمان شکن (ابوعطا) رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها
شود آیا که نسیم بهاری
گوید آن خرمن گل را ز یاری؟
دل دیوانه از کف برون شد
خبر از حال دل من چه داری؟
دارم شبی، چون موی تو، بی روی تو ای گل
کرده پریشانم پریشان موی تو ای گل
روزی که دادم جان و دل در راه تو از کف دردا نبودم باخبر از خوی تو ای گل
آخر روا نیست ای یار جانی
با مهربانان نامهربانی
یک شب از حسرت رویت نخفتم
آتش عشق تو در دل نهفتم
گرچه ترک من مسکین بگفتی
مردم و راز تو با کس نگفتم
تا کی عتاب و سرکشی ای مه کنی با من
تا کی ز دست من کشی ای تازه گل دامن
گفتی نمیداند رهی، رسم وفاداری تو بی وفایی ای بت پیمان شکن، یا من
آخر روا نیست ای یار جانی
با مهربانان نامهربانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر از احساسات عاشقانه و تنهایی سخن میگوید. شاعر در آن از نسیم بهاری و زیبایی گل شکایت میکند و از دل دیوانهاش که تحت تأثیر عشق قرار گرفته، میگوید. او از یار خود میخواهد که به او توجه کند و به وفاداریاش اهمیت دهد. عاشق، با وجود درد و ناراحتی، رازهایش را با کسی در میان نگذاشته و از محبتهای یار خود ناامید شده است. در نهایت، شاعر به ناامیدی و بیوفایی معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که با مهربانان بجای بیمهری رفتار کند.