نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ - داغ جدایی رهی معیری

رهی معیری / ترانه‌ها و نغمه‌ها

ساقیا امشب کجایی

تا ز خود یابم رهایی

بی تو از داغ جدایی

سوختم آتش گرفتم

تا گذشتی دامن افشان

دورم از دل، سیرم از جان

وز غمت چون شمع لرزان

سوختم، آتش گرفتم

من سراپا اشک و آهم

شعله بارد، از نگاهم

شمع طرب بودی مرا، امشب چرا، از دیده نهانی؟

رفتی و از سودای تو، دارد دلم، داغی که ندانی

داشتم آسودگی در کوی تو

سوختم چون شمع و گل، بی روی تو

از خاطرم ای شادی محفل، نرفتی

از چشم تر رفتی، ولی از دل نرفتی

از چشم تر رفتی، ولی از دل نرفتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به احساسات شدید محبت و دلتنگی شاعر اشاره دارد. شاعر از ساقی می‌خواهد که بیاید و او را از این درد جدایی نجات دهد. او از سوختن و رنجی که ناشی از غم دوری محبوبش است، می‌گوید و خود را به شمعی تشبیه می‌کند که در غم عاشقی می‌سوزد. با وجود رفتن محبوب، یاد و اثر او در دل شاعر باقی مانده و او هر لحظه از جدایی عذاب می‌کشد. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که با وجود دوری جسمی، عشق و خاطرات محبوب هنوز در دلش زنده‌اند.