شمارهٔ ۴۶ - دیدی که رسوا شد دلم رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر، از کوی خود
وز رشته گیسوی خود
بازم رهاند.
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا؟ فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم
وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد!
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه گردون، رهی!
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و دردناک خود نسبت به عشق و سرنوشتش سخن میگوید. دل او به شدت به عشق ورزیده و در آرزو غرق شده است. او از سرگشتگی و رسوایی خود در عشق میگوید و بیان میکند که چگونه عاشق فردی شده که زلفهایش او را در بند کرده است. همچنین، او به دردی اشاره میکند که هیچ درمانی ندارد و در مسیری افتاده که پایانش مشخص نیست. در نهایت، اشعار پر از التماس و نالههای عاشقانه است، که نشاندهندهی ناامیدی و غم عمیق اوست.