نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قطعهٔ ۱ - نیروی اشک رهی معیری

رهی معیری / چند قطعه / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عزم وداع کرد جوانی به روستای

در تیره شامی از بر خورشید طلعتی

طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر

همچون حباب در دل دریای ظلمتی

زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای

ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی

در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه

ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی

لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت باک

دریادلان ز موج ندارند دهشتی

برخاست تا برون بنهد پای زآن سرای

کاو را دگر نبود مجال اقامتی

سرو روان چو عزم جوان استوار دید

افراخت قامتی که عیان شد قیامتی

بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش

چون مفلس گرسنه به خوان ضیافتی

با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق

بی آنکه از زبان بکشد بار منتی

چون گوهری که غلتد بر صفحه‌ای ز سیم

غلتان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی

زآن قطره سرشک فروماند پای مرد

یکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی

آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست

گفتی میان آتش و آب است الفتی

این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت

چندان اثر که قطرهٔ اشک محبتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

جوانی به روستایی می‌رود و در دل شب تاریک، با زنی صحبت می‌کند که نگران اوست و از طوفان خبر می‌دهد. با این حال، جوان به خاطر اراده‌اش نگران نیست و عزم رفتن دارد. زن به او می‌گوید که در این شب تاریک، چراغ خانه‌اش باشد، اما جوان به راهش ادامه می‌دهد. او نگاهی حسرت‌بار به یارش می‌کند، که نشان‌دهنده اشتیاق اوست. اشک‌هایش همچون گوهری بر چهره‌اش می‌غلتند و آتش عشق در دلش شعله‌ور می‌شود. در نهایت، جوان به رغم همه‌ی مشکلات، هنوز به عشق و محبتش پایبند است.