نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قطعهٔ ۴ - شاخک شمعدانی رهی معیری

رهی معیری / چند قطعه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

تو ای بی‌بها شاخک شمعدانی

که بر زلف معشوق من جا گرفتی

عجب دارم از کوکب طالع تو

که بر فرق خورشید مأوا گرفتی

قدم از بساط گلستان کشیدی

مکان بر فراز ثریا گرفتی

فلک ساخت پیرایهٔ زلف حورت

دل خود چو از خاکیان واگرفتی

مگر طایر بوستان بهشتی؟

که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی

مگر پنجه مشک‌سای نسیمی؟

که گیسوی آن سروْبالا گرفتی

مگر دست اندیشهٔ مایی ای گل؟

که زلفش به عجز و تمنا گرفتی

مگر فتنه بر آتشین‌روی یاری

که آتش چو ما در سراپا گرفتی؟

گرت نیست دل از غم عشق خونین

چرا رنگ خون دل ما گرفتی؟

بود موی او جای دل‌های مسکین

تو مسکن در آن حلقه بی‌جا گرفتی

از آن طره پرشکن هان به یک سو

که بر دیده راه تماشا گرفتی

تو را بود رنگی و بویی نبودت

کنون بوی ازآن زلف بویا گرفتی

گلی بودی از هر گیا بی‌بهاتر

کنون زیب از آن روی زیبا گرفتی

نه تنها در آن حلقه بویی نداری

که با روی او آبرویی نداری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت گل شمعدانی اشاره می‌کند که بر زلف معشوقش نشسته است. او از سرنوشتی می‌گوید که این گل به خوشی و از بین گل‌ها برگزیده شده و تا بالای ثریا (قله) رفته است. شاعر با تعابیری زیبا به این گل نسبت می‌دهد که گویا در دنیای خوشبو و زیبای معشوق زندگی می‌کند. اما در عین حال به گل می‌فهماند که اگر دوست ندارد درد عشق را احساس کند، نباید زیبایی و توجه معشوق را در نظر بگیرد، زیرا این ارتباط با عشق و غم دل گره خورده است. در نهایت، شاعر از بی‌توجهی گل به خود و عدم بوی خوشی که از آن برمی‌خیزد صحبت می‌کند و به زیبایی چون بی‌قیمتی آن اشاره می‌کند.