نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قطعهٔ ۲۱ - لاله کوهی رهی معیری

رهی معیری / چند قطعه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سحر به دامن کهسار، لاله گفت به سنگ

ز رنگ و بوی جوانی، چه بود حاصل ما؟

به درد و داغ در این گوشه سوختیم و نبود

کسی که برزند آبی بر آتش دل ما

نه سرو بر سرم افراشت سایبان روزی

نه عندلیب، شبی نغمه زد به محفل ما

نه چشمی از رخ رنگین ما نصیبی یافت

نه چشمه، آینه بنهاد در مقابل ما

در این بهار که جمعند شاهدان چمن

قضا فکند به دامان کوه منزل ما

به خیره، چهره برافروختیم و پژمردیم

ندیده رهگذری، جلوه شمایل ما

ز حرف لاله برآشفت سنگ خاره و گفت:

که ای مصاحب خودبین و یار غافل ما

به شکر کوش، گر از ورطه بلا دوریم

که نیست ره غم و اندوه را به ساحل ما

از آن گروه منافق که خصم یکدگرند

گشوده کی شود ای دوست، عقده دل ما

چو خار طعنه مزن، گر نه هم‌نشین گلی

که هم‌نشین من و توست بخت مقبل ما

به گوشه‌گیری، مجموع باش و دم درکش

کز اجتماع، پراکندگی‌ست حاصل ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حسرت و اندوه خود درباره دوران جوانی و عدم توجه به زیبایی‌های زندگی اشاره می‌کند. او از سوز دل و بیماری‌های عاطفی سخن می‌گوید و به عدم حضور کسی که تسلی‌بخش او باشد، lament می‌کند. در بهار حیاتی که دیگران از زیبایی‌ها بهره‌مندند، شاعر در تنهایی و غم به سر می‌برد. او با سنگ و لاله گفت‌وگو می‌کند و از بی‌توجهی به خوشی‌های زندگی و درد و رنج خود می‌گوید. در نهایت، شاعر به پیامدهای منفی جمع‌گرایی اشاره کرده و دعوت به گوشه‌نشینی و دوری از ورطه بلا می‌کند.