بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی أَنا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَني وَ أَنیسُ مَنِ اسْتَأنَسَ بي گر با همهای چو بی منی بی همهای ور بی همهای چو با منی با همهای مولانا
مولانا / دفتر سوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بود درویشی به کُهساری مقیم
خلوت او را بود هم خواب و ندیم
چون ز خالق میرسید او را شمول
بود از انفاس مرد و زن ملول
همچنانک سهل شد ما را حضر
سهل شد هم قوم دیگر را سفر
آنچنانک عاشقی بر سروری
عاشقست آن خواجه بر آهنگری
هر کسی را بهر کاری ساختند
میل آن را در دلش انداختند
دست و پا بی میل جنبان کی شود
خار و خس بی آب و بادی کی رود
گر ببینی میل خود سوی سما
پرِّ دولت برگشا، همچون هما
ور ببینی میل خود سوی زمین
نوحه میکن هیچ منشین از حنین
عاقلان خود نوحهها پیشین کنند
جاهلان آخر به سَر بر میزنند
ز ابتدای کار آخر را ببین
تا نباشی تو پشیمان یوم دین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در ویسندهای از درویشی در کهسار زندگی میکند که در تنهاییاش رفیق و همدل دارد. زمانی که او به خالق نزدیک میشود، از او و دیگران خسته و ملول میشود. برخی پس از آشتی و آرامش، به سفر میروند. مانند عاشقی که به محبوبش علاقهمند است، خواجهای نیز عاشق آهنگری میشود. هر انسانی برای کاری خاص طراحی شده و میل درونی او در دلش قرار داده شده است. بدون میل، حرکت ممکن نیست. اگر کسی میل به آسمان داشته باشد، به موفقیت میرسد، و اگر میل به زمین داشته باشد، ناامید میشود. عاقلها همواره پیشرفت و نتیجه را در نظر میگیرند، در حالی که جاهلان تنها در بیخبری به سر میبرند. بنابرین باید از آغاز کار، عاقبت را مشاهده کرده و از پشیمانی در روز قیامت خودداری کرد.