نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی مولانا

مولانا / دفتر سوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

آن دقوقی رحمة الله علیه

گفت سافرت مدی فی خافقیه

سال و مه رفتم سفر از عشق ماه

بی‌خبر از راه حیران در اله

پا برهنه می‌روی بر خار و سنگ

گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ

تو مبین این پایها را بر زمین

زانک بر دل می‌رود عاشق یقین

از ره و منزل ز کوتاه و دراز

دل چه داند کوست مست دل‌نواز

آن دراز و کوته اوصاف تنست

رفتن ارواح دیگر رفتنست

تو سفر کردی ز نطفه تا به‌عقل

نه به‌گامی بود، نه منزل نه نقل

سیر جان بی چون بود در دور و دیر

جسم ما از جان بیاموزید سیر

سیر جسمانه رها کرد او کنون

می‌رود بی‌چون نهان در شکل چون

گفت روزی می‌شدم مشتاق‌وار

تا ببینم در بشر انوار یار

تا ببینم قلزمی در قطره‌ای

آفتابی درج اندر ذره‌ای

چون رسیدم سوی یک ساحل به‌گام

بود بیگه گشته روز و وقت شام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن از دقوقی رحمة الله علیه به بیان سفر روحانی و عشق الهی می‌پردازد. شاعر از سفر عشق و حیرت خود در دنیای عشق می‌گوید، بی‌خبر از راه و در حالتی آشفته. او با پاهای برهنه در دشت‌های خاری و سنگی می‌دود و احساس می‌کند که در وادی عشق، تاریخ و مکان برایش معنا ندارد. او به وصف سفر روح می‌پردازد که فراتر از جسم و مکان است و از نطفه تا عقل را به عنوان سیر روحی در نظر می‌گیرد، نه سفر جسمی. شاعر از شوق دیدن نور الهی در انسان‌ها و ذرات کوچک سخن می‌گوید و به جستجوی نور در هر ذره از وجود اشاره دارد. در نهایت، او به درک این نکته می‌رسد که زمان و مکان در سیر روحانی بی‌اهمیت‌اند.