نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۱۸ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

رو چشم جان را برگشا در بی‌دلان اندرنگر

قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی‌پا و سر

بی‌کسب و بی‌کوشش همه چون دیگ در جوشش همه

بی‌پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر

از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر

وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر

چون ذره‌ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا

بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر

در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون

وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر

در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل

در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر

باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان

مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر

بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر

شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و مقام انسان‌های وارسته و آزاد که در تلاش و جستجوی حقیقت‌اند، می‌پردازد. شاعر از آزادگی و شادابی این افراد می‌گوید که همچون گل‌ها و خورشید در فضای زندگی می‌درخشند و از قید و بندهای دنیوی رهایی یافته‌اند. آن‌ها با دل و جان خود در جستجوی معنا و حقیقت‌اند و از هرگونه خوبی و بدی فارغ‌اند. در نهایت، شاعر هشدار می‌دهد که چون هر مرغ به دنبال غذایش است، انسان‌ها نیز باید به درک عمیق‌تری از زندگی برسند و از materialism و ظواهر دنیا دوری کنند.