نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۲۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر

بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر

به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل

بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر

مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدارویی

چو هر عوری و ادباری گدایی می‌کنی هر در

بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی

اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر

از این‌ها کز تو می‌زاید شهان را ننگ می‌آید

ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر

که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او

ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر

مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی

هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر

از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل

که ویران می‌شود سینه از آن جولان و کر و فر

اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم

وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر

چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو

مرا پرسید چونی تو بگفتم بی‌تو بس مضطر

اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا

دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و بیداری روحي می‌پردازد. شاعر در ابتدا از خواب و غفلت سخن می‌گوید و به تأثیرات افیون عشق اشاره می‌کند. او با ناامیدی از خود می‌پرسد که چرا همچنان در این سرگردانی و گدایی احساسات زندگی می‌کند. شاعر بر دوگانگی وجود خود تأکید دارد و از مشکلات دوری از معشوق و تاثیرات آن بر قلبش سخن می‌گوید. همچنین، او به حالت درد و رنجی که ناشی از عشق و دلتنگی است اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که این حس چقدر برای او طاقت‌فرساست. در نهایت، او به این نکته اشاره دارد که حتی مواجهه با مؤمنان و کافران، در غیاب معشوقش، درد او را تسکین نمی‌دهد.