نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۳۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

جان من و جان تو بستست به همدیگر

همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر

ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من

ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم

من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر

همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی

تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور

یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه

تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر

چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم

زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر

از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم

چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر

مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد

تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد اتصال عمیق و وابستگی روحی بین دو نفر است. شاعر از محبوب خود به عنوان رنگ و جان خویش یاد می‌کند و می‌گوید که هر دو در خوبی و بدی با هم یکی هستند. همچنین به توصیف زیبایی‌های محبوب و قدرت تأثیرگذاری او می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که عشق و رابطه‌شان آن‌چنان عمیق است که حتی در نهایت فنا نیز تنها عشق باقی خواهد ماند. او می‌گوید که در عشق واقعی، هر کس به خودی خود نمی‌تواند ارزشمند باشد و تنها عشق است که باعث تغییر و تکامل می‌شود. در نهایت، با استفاده از تمثیل‌های مس و زر، به تحولی که عشق می‌تواند در وجود فرد ایجاد کند، اشاره می‌کند.