نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۶۸ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش

برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش

مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست

گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش

تن دنبلیست بر کتف جان برآمده

چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش

ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی

بر عشق حق بچفسد بی‌صمغ و بی‌سریش

گز می‌کنند جامه عمرت به روز و شب

هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش

بیچاره آدمی که زبونست عشق را

زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش

خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود

کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به گونه‌ای از عشق و دشواری‌های آن پرداخته و به طور خاص به تلاش‌های انسان برای فرار از درد و رنج‌های ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر به تکرار می‌گوید که فرار از عشق ممکن نیست و این که عشق، حتی اگر همراه با درد و رنج باشد، بخشی از زندگی است. او اشاره می‌کند که انسان‌ها نمی‌توانند از سرنوشت و عشق واقعی بگریزند و در نهایت همه باید با آن مواجه شوند. همچنین، شاعر به ناتوانی آدمی در درک عشق اشاره کرده و به خاموشی و تسلیم در برابر قدرت عشق دعوت می‌کند. این کار به نوعی بازتابی از جدال بین عشق و زندگی است.