نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۸۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم

چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم

شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود

شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم

ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه

زیرا که بی‌حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم

اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان

ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم

آن جوز بی‌مغزی بود کو پوست بگزیده بود

او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم

لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او

شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم

چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر

در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم

ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله

در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم

زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او

زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم

ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو

از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به عشق و معشوق خود اشاره می‌کند و از زیبایی‌های آن می‌گوید. او به تاجی که معشوق بر سرش گذاشته اشاره دارد و می‌گوید که هیچ ضربه‌ای نمی‌تواند این تاج را از سرش بیفتد. عشق را برتری از هر چیز دیگری می‌داند و می‌گوید اگر سرش هم برود، عشق او همواره باقی خواهد ماند. او در عین حال به این موضوع می‌پردازد که هیچ چیز نمی‌تواند چهره‌اش را از درخشش بیندازد. همچنین شاعر به کنایه از بی‌خودی و دوری از دنیا و خودپرستی می‌گوید و بر لزوم درک عشق حقیقی تأکید می‌کند. عشق واقعی، از نظر او، منجر به آگاهی و درک عمیق‌تری می‌شود و نباید به سطح ظاهری امور بسنده کرد. در پایان، شاعر به درد و رنج عشق جایگاه والایی را می‌دهد و از دوست می‌خواهد که درک عمیق‌تری از عشق و زندگی داشته باشد.