غزل شمارهٔ ۱۴۰۳ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف میکند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور، صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و جستجوی محبوب میپردازد. او به تأکید میگوید که آمده تا عشق محبوب را در سر داشته باشد و برای این عشق تمام وجود خود را فدای او میکند. شاعر از عقل و جان خود مثال میآورد و بیان میکند که چگونه محبوب در نظر او نشسته و نمیتواند به چیز دیگری توجه کند. او از درد عشق، تیرهای دل شکنی صحبت میکند و میگوید اگر دلش بشکند، جانش را فدای آن خواهد کرد. در نهایت، شاعر میگوید که تنهایی و گدایی محبت، او را به جایی میرساند که حتی تاب آفتاب هم در برابر تاب محبوب کمرنگ میشود.