نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۲۶ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

از آن باده ندانم، چون فنایم

از آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم

زمانی قعر دریایی درافتم

دمی دیگر چو خورشیدی برآیم

زمانی از من آبستن جهانی

زمانی چون جهان خلقی بزایم

چو طوطیْ جانْ شِکر خاید به ناگه

شوم سرمست و طوطی را بخایم

به جایی درنگنجیدم به عالم

بجز آن یارِ بی‌جا را نشایم

منم آن رندِ مستِ سخت شیدا

میانِ جمله رندان‌ْ هایْ هایم

مرا گویی: «چرا با خود نیایی؟!»

تو بنما خود که تا با خود بیایم

مرا سایه‌یْ هُما چندان نوازد

که گویی سایه او شد من هُمایم

بدیدم حُسن را سرمست می‌گفت:

«بلایم من، بلایم من، بلایم»

جوابش آمد از هر سو ز صد جان

تُرایم من، تُرایم من، تُرایم

تو آن نوری که با موسی همی‌گفت

«خدایم من، خدایم من، خدایم»

بگفتم: «شمس تبریزی! کِیی؟» گفت:

«شمایم من، شمایم من، شمایم»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از مولانا جلال‌الدین رومی به توصیف حالاتی مختلف از وجود و درک عشق و معرفت می‌پردازد. شاعر می‌گوید که خود را در حالتی از فنا و دگرگونی می‌بیند، لحظاتی در عمیق‌ترین قعر دریا غوطه‌ور است و لحظاتی دیگر چون خورشید درخشان می‌شود. احساساتی چون حاملگی جهان و زادن خویشتن را تجربه می‌کند. او به سرمستی و شیدایی رندانه‌اش اشاره می‌کند و می‌پرسد که چرا محبوبش با او نمی‌آید. بیان می‌کند که هیچ‌چیز در این عالم جز عشق و محبوبش برایش اهمیت ندارد. در نهایت به شمس تبریزی می‌رسد و او را به عنوان وجود اصلی و نورانی خود معرفی می‌کند، به گونه‌ای که همه چیز در او و به او وابسته است. این شعر تجلی‌گر عشق، شیدایی و معرفت در وجود آدمی است.