نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۶۷ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

امروز مرا چه شد چه دانم

امروز من از سبک دلانم

در دیدهِ عقل بس مَکینم

در دیدهِ عشق بی‌مَکانم

افسوس که ساکن زمینم

اِنصاف که صارمِ زمانم

این طُرفه که با تَنِ زمینی

بر پشتِ فلک همی‌دَوانم

آن بار که چرخ برنتابد

از قُوَتِ عشق می‌کِشانم

از سینه خویش آتشش را

تا سینهٔ سنگ می‌رِسانم

از لذت و از صفای قندش

پُر شَهد شده‌ست این دهانم

از مشکلِ شمسِ حقِ تبریز

من نکته مشکلِ جهانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر است که دچار تناقضاتی میان عشق و واقعیت زندگی‌اش می‌باشد. شاعر از یک سو نسبت به دنیای مادی و زمینی اش افسوس می‌خورد و از سوی دیگر، قدرت عشق را به عنوان یک نیروی محرکه و رهایی‌بخش تجربه می‌کند. او با اشاره به شمس تبریزی، خود را نکته‌ای پیچیده و مهم در جهان می‌داند که از سینه‌اش حسی آتشین می‌جوشد و این عشق باعث شعف و لذت در دل او شده است. در کل، این شعر به جستجوی عمیق معنای زندگی و وجود در میان جاذبه‌های عاطفی و دشواری‌های دنیوی اشاره دارد.