نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۰۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من

که دمم بی‌دم تو چون اجل آمد بر من

دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد

سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من

خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل

بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من

زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام

در خرابی است عمارت شدن مخبر من

شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند

زود انگشت برآرد خرد کافر من

پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع

از همه تشنه‌ترم من بده آن ساغر من

بنده امر توام خاصه در آن امر که تو

گویی‌ام خیز نظر کن به سوی منظر من

هین برافروز دلم را تو به نار موسی

تا که افروخته ماند ابدا اخگر من

من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش

که ز جوی تو بود رونق شعر تر من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و اشتیاق به معشوق است. شاعر از دلبر سیمین خود می‌خواهد که با عشوه و ناز خود او را تحت تأثیر قرار دهد. او می‌گوید که زندگی‌اش بی‌معشوق مانند مرگ است و عشق او را به اوج می‌برد. شاعر با وصف زیبایی‌ها و تأثیرات معشوق بر دل و جان خود، از ساقی می‌خواهد که باده‌ای به او بدهد تا از دیگران تشنه‌تر است. همچنین اشاره‌ای به حال خراب و سرگشته‌اش در عشق و وابستگی به معشوق دارد. در نهایت، شاعر به دنبال روشنایی و شعلۀ عشق است که او را از همیشه افروخته نگه دارد.