نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۷۳ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلا تو شهد منه در دهان رنجوران

حدیث چشم مگو با جماعت کوران

اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است

خدای دور بود از بر خدادوران

درون خویش بپرداز تا برون آیند

ز پرده‌ها به تجلی چو ماه مستوران

اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا

برون خویش و جهان گشته‌ای ز مشهوران

اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل

ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران

وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق

چنین فسرده بود سکه‌های مهجوران

چو نیست عشق تو را بندگی به جا می‌آر

که حق فرونهلد مزدهای مزدوران

بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است

کجاست دخل سلیمان و مکسب موران

لباس فکرت و اندیشه‌ها برون انداز

که آفتاب نتابد مگر که بر عوران

پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی

که مشک بارد تا وارهی ز کافوران

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان تجربیات و احساسات معنوی شاعر می‌پردازد. شاعر ابتدا به زیبایی عشق الهی اشاره دارد و از چشمان کورانی که قادر به دیدن حقیقت نیستند، سخن می‌گوید. او تأکید می‌کند که با اینکه خداوند به بندگان نزدیک است، اما در عین حال، آنهایی که به حقیقت عشق خداوند دست نیافته‌اند، از او دور می‌شوند. شاعر اشاره می‌کند که برای درک و تجربه عشق الهی باید از حجاب‌ها و پرده‌های ظاهری عبور کرد و به عمق وجود خود پرداخت. او به تمایز میان محبت‌های واقعی و محبت‌های ظاهری اشاره کرده و عشق به خدا را به عنوان ارزشی برتر معرفی می‌کند. در ادامه، شاعر به پیوند عمیق عشق و بندگی اشاره کرده و بیان می‌کند که عشق الهی، نشان از قدرت و عظمت خداوند است. در نهایت، از زلف شمس تبریزی به عنوان نماد عشق و معرفت یاد می‌کند و از مخاطب می‌خواهد که در این مسیر به پناه عشق و حقیقت پناه ببرد.