نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۷۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن

توی که خرمن مایی و آفت خرمن

هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی

و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من

تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره

قراضه‌ای است دو عالم توی دو صد معدن

تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا

سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن

بساختی ز هوس صد هزار مغناطیس

که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن

مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش

مرا چه کار که من جان روشنم یا تن

تو باده‌ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست

هزار جان مقدس فدای این دشمن

تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز

بهار جان که بدادی سزای صد بهمن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و تأثیرات آن بر زندگی انسان است. شاعر به تبیین رابطه‌ای عمیق و متناقض با معشوق می‌پردازد. او معشوق را با صفات مختلفی وصف می‌کند؛ گاهی او را دوست، گاهی دشمن و گاهی مسبب خوشی و ناراحتی می‌داند. با اشاره به قدرت عشق، شاعر احساسات و افکار خود را در مورد این رابطه متناقض بیان می‌کند و به زیبایی‌های عشق و همچنین دردهای ناشی از آن اشاره می‌کند. در نهایت، عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند و تأثیرگذار در زندگی معرفی می‌کند.