نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۰۶ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

مست رسید آن بت بی‌باک من

دردکش و دلخوش و چالاک من

گفت به من بنگر و دلشاد شو

هیچ به خود منگر غمناک من

ز آب و گل این دیده تو پرگل است

پاک کنش در نظر پاک من

دست بزد خرقه من چاک کرد

گفت مزن بخیه بر این چاک من

روی چو بر خاک نهادم بگفت

پاک مکن روی خود از خاک من

ای منت آورده منت می‌برم

ز آنک منم شیر و تو شیشاک من

نفت زدم در تو و می‌سوز خوش

لیک سیه می‌نکند زاک من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حالت مستی و سرخوشی می‌پردازد و از بتی بی‌باک سخن می‌گوید که او را به شادابی دعوت می‌کند. شاعر از معشوق می‌خواهد که به او نگاه کند و از غم دور باشد. او تأکید می‌کند که چشمانش پر از گل است و باید از دید پاک به دنیا نگاه کرد. معشوق همچنین لباس شاعر را پاره می‌کند و از او می‌خواهد که آن را وصله نکند. شاعر اشاره می‌کند که نباید چهره‌اش را از خاک بزداید، زیرا خاک بخشی از وجودش است. در انتها، او به محبت و وابستگی‌اش به معشوق اشاره می‌کند و با تصویر شیر و شیشاک، رابطه‌شان را توصیف می‌کند.